تهرانِ مردم، تهرانِ آنها

روزگاری دور در تابستان سال ۱۳۷۷ برای یک مدت کوتاه سه ماهه، در تهران زیستم. کارگر بودم. بخوانید شاگرد مغازه. کار، سنگین و زمان بر بود و فرصت اندکی دست می داد برای گشت و گذار و شناختن تهران. تنها چیزی که در خاطرم مانده، رفتن به فرهنگسرای بهمن بود در روزهای آدینه. فرهنگسرایی که از میدان کشتارگاه تهران «چیزی دیگر» ساخته بود. آن وقت ها، فکرش را هم نمی کردم که قرار است نزدیک به یک دهه از عمرم در این شهر سپری شود. بعدها و در یک روز بهاری سال ۱۳۹۳ به اتفاق همسر، نزد پدرم نشسته بودیم. برادرها و خواهرانم هم بودند، بچه ها حرف می زدند و بازی می کردند. پدر، با آن نگاه آسمانی کم نظیرش، به روی هر کدام از ما و بچه ها می نگریست و نگاه نوربخشی می پاشید. حرف توی حرف آمد. کوتاه و موجز گفتم: «ما به تهران می رویم. برای سفر نه. برای هیمشه … خانه و زندگی را می بریم تهران». آن همه برق و امید و حیات، به یک باره از رخسار پدر رفت. اندوهبار پرسید: «برای هیمشه؟ من چه کنم؟» طوری که گویی خبر ندارم پدر چقدر کریمانه و خاص، دوستدار من است، گفتم: «پدرجان! شش فرزند داری. من هم نباشم، اتفاقی نمی افتد. زود به زود سر می زن..

روزگاری دور در تابستان سال ۱۳۷۷ برای یک مدت کوتاه سه ماهه، در تهران زیستم. کارگر بودم. بخوانید شاگرد مغازه. کار، سنگین و زمان بر بود و فرصت اندکی دست می داد برای گشت و گذار و شناختن تهران. تنها چیزی که در خاطرم مانده، رفتن به فرهنگسرای بهمن بود در روزهای آدینه. فرهنگسرایی که از میدان کشتارگاه تهران «چیزی دیگر» ساخته بود. آن وقت ها، فکرش را هم نمی کردم که قرار است نزدیک به یک دهه از عمرم در این شهر سپری شود. بعدها و در یک روز بهاری سال ۱۳۹۳ به اتفاق همسر، نزد پدرم نشسته بودیم. برادرها و خواهرانم هم بودند، بچه ها حرف می زدند و بازی می کردند. پدر، با آن نگاه آسمانی کم نظیرش، به روی هر کدام از ما و بچه ها می نگریست و نگاه نوربخشی می پاشید. حرف توی حرف آمد. کوتاه و موجز گفتم: «ما به تهران می رویم. برای سفر نه. برای هیمشه … خانه و زندگی را می بریم تهران». آن همه برق و امید و حیات، به یک باره از رخسار پدر رفت. اندوهبار پرسید: «برای هیمشه؟ من چه کنم؟» طوری که گویی خبر ندارم پدر چقدر کریمانه و خاص، دوستدار من است، گفتم: «پدرجان! شش فرزند داری. من هم نباشم، اتفاقی نمی افتد. زود به زود سر می زنم.»

پدرجانِ من که بعدها در یک نیمه شب پاییزی در تهران و در یک تماس تلفنی تلخ، خبر کوچش را گرفتم، ابایی نداشت که در حضور عروسش، دستمال کوچکی از جیب درآورد و اشک هایش را بزداید. «تهران» برای پدر من، شهر درندشت یک جوان غریبه بود که در اواخر زمامداری پهلوی، پدر پیرش را برای معالجت بدانجا برده بود و خاطره ها داشت از آن بیماری سخت، غربت، تنهایی و تنگدستی. طبیعی بود که درباره رفتن ما هم، تصور جالبی نداشته باشد. القصه …به همین سادگی، سال ۹۳ از سنندج به تهران آمدیم. بارانداز نخستمان، شرق شهر بود در تهرانپارس. زود از آنجا دل کندیم و به غرب پایتخت آمدیم. من و همسرماز این شهر، خاطره ها داریم. خاطراتی که به قاعده ی خودِ زندگانی یا ژیان، برخی تلخند و بعضی نیز شیرین. تمایل دارم به عنوان یک شهروند اهل تامل و مداقه، اهل ادبیات و طبیعت و دانشجوی علوم سیاسی، درباره تهران، چیزهایی بگویم که جوهر و هدف اصلی آن، ترسیم پرتره ای از این شهر زیبا و بیمار است از نگاه من.

به سوال نخست باز می گردم: تهران کیست یا چیست؟ تهران کجاست؟ نمادهای این شهر کدامند؟ آیا توجه به تقابل ساده و زمختی همچون شهیاد – میلاد، برای به دست دادن کارت پستال روشنی از احوالات این شهر کفایت می کند؟ نه به گمانم، نه.

شهیاد دیروز و میدان آزادی امروز و هکذا برج میلاد، تنها دو نقطه از این شهر بزرگ هستند. دو نقطه ی سنگی – بتنی – آهنی که اتفاقا حالا گم شده اند. کجا؛ در اذهان شلوغ و پر ازدحام ما؟ نه عزیز جان! در غبار و دود! آخر چگونه ممکن است؛ چیزی که در غالب روزها و شبان سال دیده نشود و قابل رویت نباشد، نماد شهر باشد؟ فکر را بکنید: اگر سی و سه پل در چندین ماه سال در یک فضای دودگرفته و پر از غبار و ذرات معلق قابل رویت نباشد یا مثلا زیر آب بماند؛ باز هم می تواند یکی از نمادهای مهم این اصفهان باشد. نه. … پس نمادهای نمایان تهران کدامند؟ حالا که دماوند و آزادی و میلاد را نمی توانیم ببینیم؛ باید به دنبال نماد دیگری باشیم یا نه؟ چی مثلا؟ پاستور یا منیریه؟ دانشگاه تهران و شریف یا علامه مثلا؟ یا نکند فرشته و نیاوران باشد و قیطریه؟ اگر قرار بر شناخت تهران از طریق نمادهای برخاسته از شخصیت باشد؛ با کی طرفیم؟ مهدی چمران یا زاکانی شهردار؟ (من نیز همچون شما سرم را تکان می دهم و چند بار ذکر «ای بابا. عجب روزگاری شده» را تکرار می کنم.)

بگذارید به شما بگویم که چرا شناخت نمادها و نشانه ها در وصف حال و احوال یک شهر؛ اهمیت دارد. نمادها، بخشی از هویت و شناسنامه هستند و در عین حال، کلیدها و میان برهایی برای رسیدن به یک شناخت کلی و نظام مند. اگر بخواهی از این منظر به ماجرا بنگری، در کنار همه نمادهای خوب و مثبتی که ممکن است به ذهن خیلی ها برسند؛ به طور مطلق، نمی توانی و اجازه نداری که بی اعتنا بگذری از کنار این چند دسته متفاوت از نمادهای تهران:

تیپ و کاراکتر: زباله گردها، کودکان شیشه پاک کن و دستمال فروش سر چهارراه ها، دستفروش ها، گدایان، گوشی قاپ ها، همراهان به خواب رفته ی بیمارها در کنار بیمارستان ها و مراکز درمانی، ساقیان و …

شنیداری – دیداری: نویز یا آلودگی صوتی مداوم شامل صدای موتورها و ماشین ها، ترافیک، دود، تابلوهای عظیم تبلیغاتی، بنرهای منقوش به شعار و شعار و شعار، پاساژها و برج های بزرگ، بزرگراه ها و خیلی چیزهای دیگر.

من از بین همه نمادها و امور ملموسی که ذکر آن رفت، روی شش نمونه زوم و تامل می کنم که اتفاقا هر شش مورد، مرتبط با موضوع حمل و نقل است:

فرودگاه مثلا بین المللی امام، به مانند بسیاری دیگر از فرودگاه های جهان، خارج از شهر است اما بخواهید یا نه، یکی از مهمترین نمادهای ایران و تهران است. بروید ببینید وضعیت روشنایی مسیر، معماری داخل فرودگاه و شکوه و جلوه آن در چه قد و قواره ای است. آیا فرودگاهی است که برای مسافر، حکایتگر ورود به یک پایتخت بزرگ و مهم منطقه و جهان است؟ یا از همان ورود، می توان کج سلیقگی و خیلی چیزهای دیگر را حدس زد و پیشبینی کرد؟ دو عنصر مهم «رفاه و دسترسی» و «زیبایی و شکوه» در این فرودگاه، از بیست چند می گیرد آقایان؟ خداوکیلی چند؟

مترو در تهران چه حال و روز غریبی پیدا کرده است. آدمها در مترو، چقدر مظلومانه همچون دانه های رشته پلو به هم می چسبند. مگر می شود در شعار و قیل و قال، خودت را جای قدرت های اول جهان بگذاری اما شبکه متروی پایتخت تو، چنین محقرانه و بد و خطرناک اداره شود؟ در هم لولیدن این همه مسافر و دستفروش در این ازدحام عجیب، خطرات بلقوه فراوانی دارد و به خوبی می توان احساس کرد که اساسا متروی تهران، رها شده و کسی کاری به کارش ندارد.

اتوبوس، هنوز هم وسیله نقلیه عمومی ارزانی است و استفاده از خطوط ویژه بی.آر.تی، راهی است برای فرار از ترافیک. اما اسفا که در اتوبوس های تهران نیز، همان ازدحام و به هم چسبیدن رشته پلوطور مسافران، آسایش و امنیت را از آدم می گیرد. علاوه بر این، اتوبوس ها به شدت کهنه و فرسوده اند، تمام پیچ های اتاق سر و صدا می کند، موتور جان ندارد، تعداد آنها کم است و گاه بیش از بیست دقیقه در ایستگاه باید در انتظار بمانی.

موتورسیکلت ها، به زودی همه ما را از تهران بیرون می کنند. آنها موقتا با هم ساخت و پاخت کرده اند که به راکب فعلی سواری دهند. عنقریب، شورش خواهند کرد و بدون سرنشین، چنان پرگاز و شرورانه تهران را درخواهند نوردید که ما آدم ها، خودمان پرچم تسلیم را بالا ببریم و بگوییم: تهران مال شما. به خدا می رویم. فقط جان مادرتان آرام تر. موتورها که مادر ندارند البته. تهران شده جولانگاه صدها هزار موتور سیکلت که غالبا فاقد استاندارد و پر سر و صدا هستند و نادرند موتورسوارانی که اهل مراعات باشند.

هوا… خداوکیلی انتظار دارید درباره هوای تهران چیزی بنویسم؟ به قول ترک ها الله عشقِنا… اصلا لازم نیست به کیفیت نازل بنزین اشاره کنیم و از آن بدتر به سوخت دیزلی نیروگاه ها و تاثیر آن بر هوای تهران. همه میدانیم که چه وضعیتی است.

تاکسی های اینترنتی، شده اند بخشی جدایی ناپذیر از زندگی در تهران. بگذریم از برخی نارسایی ها و نکات منفی و شائبه های رانتی، این دو شرکت، با تکیه بر نیاز بازار و صد البته با استفاده از ارزانی تراژیک نرخ بنزین، آنقدر کارآفرینی دارند که جا دارد پست وزارت کار، به صورت شیفت متناوب یک هفته مال این یکی باشد و یک هفته مال دیگری! اما این کارآفرینی جانانه، چنان نقشی در افزایش مصرف بنزین و عجله برای جابه جایی داشته که بیا و ببین.

اینها شده اند نمادهای تهران. صد البته نه، هزار البته که تهران، نمادهای بسیار زیبا و خاص دیگری نیز دارد همچون دارآباد و درکه و بازار و خانه های تاریخی و موزه ها و خیلی چیزهای دیگر. اما نمادهایی که بیش از دیگران در معرض دید ما هستند، همین موارد برجسته ای هستند که اتفاقا همگی با آمد و شد و حمل و نقل ارتباط دارند.

اینجوری بگویم: تهرانِ من و امثال من، اینها هستند به علاوه ی تورمی که از اجاره مسکن گرفته تا جان خسته آدمیزاد، بر هر چیزی سایه انداخته است.

تهرانِ ما و تهران بالادستی های مسئول و مدیر، یکی نیست. آنها تهران ترتمیز و مرتب و مستوری دارند که با تهران ما، تومنی صد صنار فرق دارد! لاکردارها! تهرانتان را کجا می گذارید شما؟

برای مسئولی که از شیشه کاملا دودی ماشینش به بیرون نگاهی نمی اندازد و حتی التفاتی ندارد به راننده و محافظ، نماد تهران، چیزهای دیگرند! نه تنها برای خود آنها، بلکه برای همسر، فرزندان و بستگان، تهران یعنی کلانشهری پر از فرصت، رانت و قدرت. جان؟ جمعیت؟ دست بردارید جناب! مرسوم ترین و راحت ترین شیوه کلاه گذاری و تحریف در بیان مصائب و مشکلات تهران، ربط دادن آن به موضوع جمعیت است. علت العلل ازدحام، آلودگی هوا، تورم و بسیاری از دیگر مصائب تهران، جمعیت نیست! نمالید این شیره را بر این سری که سودای کاشت و داشتِ مو دارد. ناکارآمدی مدیریتی، ناتوانی در اجرا و نظارت، سیاسی بازی و باند بازی و رانت پروری، نداشتن افقی روشن درباره اعتبار و جایگاه و پرستیژ مردم و کشور، از مهمترین دلایل وضعیت کنونی تهران است. اصلا هیچگونه آگاهی و نگاه هستی شناسانه ای نسبت به این شهر بزرگ ندارند. خلاصه کنم؛ گند زده اید آقایان! بدجور گند زده اید و عملا شهر را به حال خود وانهاده و رها کرده اید و تنها در جایی سر و کله شما پیدا می شود که پای یک تغییر کاربری قلقلک دهنده و پردرآمد یا یک سود هنگفت در میان باشد! گر نه؛ بدون هیچ شک و گمانی، تهران، دلبری بالابلند و زیباست. اسفا که هر سال، ده سال پیرتر و شکسته تر می کنید این روح و رخسار زیبا را.

۳۱۱۳۱۱