مثلث مصایب خاورمیانه

دارم در خانه ای مطلب می نگارم که در آن، صدای بال پروانه هم نمی آید. پر است از آرامش و امکان خلوت، تامل و رویاپردازی.
مرحوم «میرزا احمد آنی» محرّر نامدار شهر سنندج در کنار عریضه نویسی، خلیفه ی تکیه و طریقت بود و تا آخر عمر، دست از آداب قناعت و درویشی برنداشت. نزدیک به صد سال زیست که بیش از چهل سال از آن عمر طولانی، در همین خانه ی قدیمی در محله ی «جار نصرالله خان» سنندج سپری شد، در این اندرونیِ آرام، کنار رادیوی بزرگ و پشت رحل قرآن، روی فرش «ماهی درهم» و «گل میرزاعلی». در خیابانی که بعد از انقلاب، «صلاح الدین ایوبی» نام گرفت. ولی مردم هنوز این خیابان را به نام قدیم «ولیعهد» میشناسند. این یک عمارت دوطبقه ی سقف چوبی است با دیوارهای پت و پهن خشتی و اتاقهای تودرتو که عایق صوتی قدیمی دارد و میتوان در این اتاقها چنان ژرف و آرام خوابید که گویی در این سیاره، جز این خانه، عمارتی دگر نیست.
دور ازغوغا و ازدحام مرسوم محلات جدید و نویزها و آلودگی صوتی برجهای نوساز، در این خانه ها میتوان نشانه ها یافت از آرامش و زیستِ آشنای مردمان قدیم.
من داماد کوچک این خانواده هستم و حالا که پدرهمسر از این دنیای ..

دارم در خانه ای مطلب می نگارم که در آن، صدای بال پروانه هم نمی آید. پر است از آرامش و امکان خلوت، تامل و رویاپردازی.

مرحوم «میرزا احمد آنی» محرّر نامدار شهر سنندج در کنار عریضه نویسی، خلیفه ی تکیه و طریقت بود و تا آخر عمر، دست از آداب قناعت و درویشی برنداشت. نزدیک به صد سال زیست که بیش از چهل سال از آن عمر طولانی، در همین خانه ی قدیمی در محله ی «جار نصرالله خان» سنندج سپری شد، در این اندرونیِ آرام، کنار رادیوی بزرگ و پشت رحل قرآن، روی فرش «ماهی درهم» و «گل میرزاعلی». در خیابانی که بعد از انقلاب، «صلاح الدین ایوبی» نام گرفت. ولی مردم هنوز این خیابان را به نام قدیم «ولیعهد» میشناسند. این یک عمارت دوطبقه ی سقف چوبی است با دیوارهای پت و پهن خشتی و اتاقهای تودرتو که عایق صوتی قدیمی دارد و میتوان در این اتاقها چنان ژرف و آرام خوابید که گویی در این سیاره، جز این خانه، عمارتی دگر نیست.

دور ازغوغا و ازدحام مرسوم محلات جدید و نویزها و آلودگی صوتی برجهای نوساز، در این خانه ها میتوان نشانه ها یافت از آرامش و زیستِ آشنای مردمان قدیم.

من داماد کوچک این خانواده هستم و حالا که پدرهمسر از این دنیای فانی رفته است، مادرهمسر، با سخاوت و مهر در می گشاید و همواره سودای آن دارم که دور از همه ی مهمانها، در اتاق بزرگ «میرزا احمد» یا «بابا آنی»؛ بساط لپتاپ و نوشتن عَلَم کنم و لذت ببرم از سکوت و سکون. داشتم خمیر یک مقاله را ورز می دادم و آردِ واژگان بر اطراف و اکناف پاشیده بود. ناگاه حس کردم صدایی از پشت بام آمد. سه چهار نفر شتر ره گم کرده اند و بر پشت بام این خانه می دوند؟ ساربان باید کجا خفته باشد؟…صدا سریعتر و چابکتر از صدای فرار و گریزِ شتابان چند نفر شتر بود. شتر نبود. اسب است؟ داستانهای من پر از اسب هستند و نخستین مجموعه داستان من «اسبی برای مردن» نام دارد. ولی اینجا روی پشت بامِ خانه ای که به بام های دگر ره ندارد، عبور اسب چندان منطقی نیست؛ مگر ورژن بالدارش!

همسر و مادرش به اتفاق دو سه بانوی مهمان، سراسیمه سر می رسند. می دوم که پشت بام را بررسی کنم. همسر می پرسد: کجا؟ میگویم مطمئنم این وقت شب کسانی روی بام هستند. باید ببینم داستان چیست. میگوید: نه. زلزله بود، زلزله.

زلزله بود؟ چرا حس کردم صدا از پشت بام است؟ تا بیاییم بحث کنیم که داستان چیست و چه باید کرد، تلفن ها به صدا درمیآیند. تماس نخست خواهر کوچکم است: چه کنیم؟ در این شب سرد اسفندی، باید بیرون بخوابیم؟ میگویم: نه. شما دختر دارید. زلزله با خانه های دختردار کاری ندارد! خواهر می خندد و می پرسد: یعنی آن چند صد هزار خانه ی ترکیه، همه بی دختر بودند؟… حق با خواهر بود. ولی چه کنم که دخترکان را فرشتگان مراقب این سیاره میدانم و دوست دارم باور کنم؛ خانه های دختردار و آدمهای دختردار، جور دگر هستند. القصه… دوستی از تهران زنگ زد…رفیقی از سوئد، یکی دیگر از سلیمانیه. همه هراس داشتند. چرا که هنوز داغ زلزله ی خوی و ترکیه سبز است و ذهن و روان آدمها، دست کم برای مدت چند هفته یا چند ماه آتی، زلزله را جدی می گیرند. اما دولتها چه؟ آنها هم زلزله را جدی می گیرند؟ نه به گمانم. نه.

خوب…یک ضلع مثلث مصایب خاورمیانه همین است: زلزله. ایران، ترکیه، عراق، سوریه و خیلی جاهای دیگر. اوضاع و احوال همه ی ما تقریب همین است.

لابد می پرسید: مگر در دیگر مناطق جهان، زلزله و سیل و سونامی در کار نیست؟ هست عزیز قربان، هست. ولی نه به این شوری شور.

زلزله همه جا هست. ولی زلزله بان و فریادرس در همه جا یکی نیست! چند و چون اندیشیدن تدبیر در برابر خطرات سیل و زلزله در اغلب کشورهای خاورمیانه، یک الگوی حکمرانی مشابه و مشترک دارد. الگویی که در آن، حکمران؛ به وقت ساخت و ساز، حاضر نیست و ناظر نیست. غیبت ناظر، یا از عجر و ناتوانی و بی اطلاعیست، یا «پول چایی بچه ها» را داده اند و همه چیز مهر تایید خورده، یا دارنده ی ملک شماره ی کوفت و پلاک زهر مار «خودی» و آشناست و کسی نباید کاری به کارش داشته باشد. یا حتی ممکن است پای ساخت و پاخت شورای شهر و شهرداری و نماینده ی مجلس و دولت در میان باشد. هر کدام از این عوامل فاسد، میتواند به سهولت بلعیدن یک راحت الحلقوم، خط بطلان کشد بر هر آن چه که نامش استاندارد و مجوز فنی است. این نیز ضلع دگر مثلث مصایب خاورمیانه است: حکمرانی ناکارآمد و ناتوان.

اگر دردم یکی بودی، چه بودی؟ به خدای بلبل خرما قسم؛ درد بیآبی و خشکسالی و تغییرات اقلیمی و بیابانزایی در این برهوت خاورنام، بسی مهلک تر از دیگر بیماری های این مثلا گهواره تمدن است! در گهواره ی حکمرانی این ممالک، نمونه ای نمی یابی که طفل، سر و دست و پایش، همچون بچه ی آدمیزاد باشد. همه چیزش به قاعده ی راست و درست به همه چیزش بیاید و مصداق بارزی باشد از ارتباط سیستمایتک اجزا و هر چیزی و هر کسی، در جایی باشد که باید!

نگاهی به گزارشهای بارندگی سالیان اخیر در چند کشور منطقه و توجه به وضعیت رودها، چشمه ها، آبخوان ها و میزان در دسترس بودن آبهای زیرزمینی، اثبات میکند که وضع، خیلی بدتر از آن است که بشود همه ی خاک و خاشاک را با جاروی شعار و واژگان دهان پرکن، زیر قالیِ غرب و استکبار مستور کرد! نه میتوان گریبانِ ابرها را گرفت، نه میشود خلیج فارس را متصل کرد به خزر، نه میتوان آب اقیانوس اطلس را سطل سطل توی لتیان ریخت! تنها راهی که هست، حکمرانی مدبرانه و سختگیرانه، در مورد همان میزان آب اندکی است که در دسترس داریم. حکمران اگر بخواهد و بتواند و عرضه و کفایت مهار کشاورزی غلط و صنعت خسران بار و نشتی شبکه را بگیرد و آبیاری و آبخیزداری و مصرف را به شیوه ی درست راهبری کند، شانس و مجال آن را خواهیم داشت که در کشورهای این منطقه، شاهد رشد و توسعه ی نسبی و میانه باشیم. اگر نه در سالهایی که در راهند، حال و روز ما دشوارتر خواهد شد. ما مثلثی داریم از مصایب. این یک مثلث متساوی الساقین از نوع حاده است که قاعده اش همانا مصیبتی به نام حکمرانی ناتوان و ناکارآمد و نارسا و بی تدبیر است و ساقین آن؛ یکی زلزله و دیگری خشکسالی هستند. اگر فکری به حال قاعده کنیم، می توان به نحوی از انحا، با تبعات ساقین کنار آمد. اگر نه روزگاری فرا خواهد رسید که فرزندانمان بپرسند: چمن چیست و درخت کدام است؟

۳۱۱۳۱۱