پیر ما را بوی پیراهن گرفت

اگرچه از چنین عناوینی آشکارا متنفر بود و صراحتا از مرید و مرادی بیزاری می جست اما گیس و ریش سفید و گذراندن عمری بابرکت آن هم در غیاب غول های شعر معاصر که رفتن تک تکشان را به چشم دید از او پدیده ای ساخت که دیگر فقط یک شاعر ممتاز نبود بلکه نماینده شعر بود. مصداق شعر بود. مفهوم شعر بود و شاید درست تر این است که بگوییم: خودِ‌ شعر بود. تاریخ هم بود. از کودتای بیست و هشتم مرداد تا دست کم چند سال پیش را با سروده های او به خاطر می آوریم.
از روزگارانی که نسیمی بوی فروردین نمی آورد تا ایران ای سرای امید تا نی نامه و دیگر شکواییه ها و قضایای ریز و درشتی که رد پای سایه در تمامی آن ها مشهود است. و علاوه بر این ها گره خوردن کلام او با بانگ و آهنگ. کمتر صدای خوشی را در این چند دهه شنیده ایم که با کلام او همراه نشده باشد.
از خوانندگان جوان که با اجازه و بی اجازه سر وقت شعرش می رفتند تا استخوان خرد کرده ها هرجا که می خواستند شعری از معاصران بخوانند بی درنگ یا سراغ او می رفتند یا سراغ سیمین بهبهانی. و چه قدر آواز و تصنیف که با صدای او در جان ما نشست و چه قدر از ما حتی حرفه ای هامان در شعر و ادب سخن او..

اگرچه از چنین عناوینی آشکارا متنفر بود و صراحتا از مرید و مرادی بیزاری می جست اما گیس و ریش سفید و گذراندن عمری بابرکت آن هم در غیاب غول های شعر معاصر که رفتن تک تکشان را به چشم دید از او پدیده ای ساخت که دیگر فقط یک شاعر ممتاز نبود بلکه نماینده شعر بود. مصداق شعر بود. مفهوم شعر بود و شاید درست تر این است که بگوییم: خودِ‌ شعر بود. تاریخ هم بود. از کودتای بیست و هشتم مرداد تا دست کم چند سال پیش را با سروده های او به خاطر می آوریم.

از روزگارانی که نسیمی بوی فروردین نمی آورد تا ایران ای سرای امید تا نی نامه و دیگر شکواییه ها و قضایای ریز و درشتی که رد پای سایه در تمامی آن ها مشهود است. و علاوه بر این ها گره خوردن کلام او با بانگ و آهنگ. کمتر صدای خوشی را در این چند دهه شنیده ایم که با کلام او همراه نشده باشد.

از خوانندگان جوان که با اجازه و بی اجازه سر وقت شعرش می رفتند تا استخوان خرد کرده ها هرجا که می خواستند شعری از معاصران بخوانند بی درنگ یا سراغ او می رفتند یا سراغ سیمین بهبهانی. و چه قدر آواز و تصنیف که با صدای او در جان ما نشست و چه قدر از ما حتی حرفه ای هامان در شعر و ادب سخن او را با دیگر بزرگان اشتباه گرفته ایم. نمونه مشهورش آن چه حضرت شفیعی کدکنی نقل می کند درباره اخوان، که وقتی مثنوی: باز شوق یوسفم دامن گرفت، را با صدای سحرآمیز شهرام ناظری عزیز و آن موسیقی جادویی لطفی بزرگ می شنود هیجان زده می شود و به شفیعی زنگ می زند که: محمد رضا این کجای مثنوی معنوی است که من پیدایش نمی کنم! بقیه و اصل حکایت را اگر نخوانده اید در حالات و مقامات م.امید ببینید که حقیقتا خواندنی است.

غرض این که ابتهاج به ویژه این اواخر به جایگاه و پایگاهی دست یافته بود که شاعر را با او می شناختند. چنان که خیلی از مردم جهان حتی اگر سینما هم نرفته باشند سینما را با آنتونی کوئین می شناسند. فضای مجازی که آمد ابتهاج یخش بیشتر گرفت و رسما از سایه بیرون آمد و به خورشید بدل شد.

حالا حتی آن ها که اصلا نمی دانستند شعر چیست و شاعر چه شکلی است بریده هایی از صدا و سیمای او را برای همدیگر می فرستادند و شعرخوانی ها و مصاحبه هایش را به اشتراک می گذاشتند. خدایش بیامرزاد که از بزرگان و نیکان روزگار ما بود. این اندک صرفا عرض ارادتی بود به آن بزرگ از باب ادب و احترام. سخن بیشتر بماند برای مجالی دیگر. یاحق.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.